تبلیغات
دلـنـویـسـان - مطالب دلنویس

دلـنـویـسـان

دراین فردای نامعلوم كه امید را به ترس دادیم | صدا از سینه می افتد خود ما دل نویسانیم

چه کسی میداند ؟

شاید مردی این سوی دیوار 

در قفسش 

ماه هاست که 

مُرده نفس میکشد ... 

αℓιяєzα ©

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 10:52 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

کی ثانیه شمار از کار می افتد ؟!
طپش قلبم در هر لحظه
در پی اسم تو میزند
تو فقط عروج کن !!!
من همینجا منتظر ظهورت میمانم 
تو یک روزی در آنجا که میگوییند آسمانش آبی ست
و همه جایش بوی عشق میدهد 
یک آغوش به من بدهکاری 

..

ایـن ثـانیه های لعنتی پس کی مرا به تو میرساند ؟!
من خیلی وقت است آماده ی رسیدنم ... 



αℓιяєzα ©

نوشته شده در جمعه 1 شهریور 1392 ساعت 11:39 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

دیشب خواب دیدم که 

آمدی که بمانی 

بیخیال تمـــام معیارهای دنیا

صبح جرات بیدار شدن را نداشتم 

احساس یک کابوسی را داشتم

که قرار نیست تمام شود 

صورتم را که شستم 

به خودم آمدم ...

یادم آمد 

گفته بودی که رفتنی هستی 

بیشتر که گذشت بیشتر یادم آمد

یادم آمد چرا این خواب را دیده ام 

قبل از خواب گفته بودی " خداحافظ "

این چندمین بار بود که میرفتی 

امروز ...

رو به روی آینه ایستادم

توی سرم تورا کشتم و حال پای چوبه ی دار قلبم "محکم" ایستاده ام 

گفته بودم بعد از تو پای همه چیزش می ایستم


حتی محاکمه ی اخر ...


αℓιяєzα ©


محاکمــه آخــَــر




نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392 ساعت 03:52 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |


حال افکارم خوب نیست ! 

مدام گیج خویشند 

هرگز نمیدانند چه خواهد شد 

میترسند ... و مدام به هم میخندند

وای از قرص هایی که رنگ تورا بیادم میاورند 

رنگ خوبی هایت را 

مترسانم که هرگز بعد از تو حال افکارم خوب نخواهد شد

حال افکارم خوب نیست ..... خوب نمیشود 



باید راه را دوباره طی کرد 

میبینی ام ؟  اول ِ راه ام 

هنوز نرسیده ؛ بریده ام 



میان غم هایم!شبیه یک شبیح خون ِ شبانه

نخ به نخ ! پا میدهم به خواب هایم



دیشب قرار گذاشته بودیم

قرارمان دم صبح بود که تو بروی و 

شب دیگر باز بخوابم بیایی 


بگو میفهمی ....

دلهره ها خواب ها وداع ها و رویا هایم را میشناسی 

بگو میفهمی چه میگوییم 

بگو ! این بار محکم بگو میفهمی که از سایه خودم هم میترسم


عقل در دلم جا کرده و حال افکار خراب است

دارد بغض میکند در شبانه هایش 

رسوخ کن در روحم و ببین که چقد پریشان است

یادت باشد حال افکارم خراب است 




αℓιяєzα ©


نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد 1392 ساعت 08:17 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

حقیقت بود من بیخبر از دروغ هایم

متنفرم میکند هر لحظه که نفس را بی تو میکشم

آزمون ما خطا پذیر نبود اگر ... 

همدیگر را خوب میفهمیدیم

راه شب همیشه رو به من باز نیست

ولی امشب اعلان ِ جنگ کرده 

خواهیم دید که پیروز این میدان کیست ... 

شب که هنوز سحر را در سر دارد یا من 

که بی تو دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارم

حالا به خودت بیا 

از تو میماند شبی که نیستی 

و از من برای تو تابوتی دست نخورده 




αℓιяєzα ©


نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ساعت 12:51 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

افطرا میزند ثانیه 

عقربه هایی که نیشم میزنند

کافیست یک لحظه درنگ کنی 

تا زیر پوست شهر دفنت کنند

صابر اگر صبر داشت 

وظیفه ای به دوش من نبود 

پس بدان اگر بی اعتقادم 

روزگارت چنین است

حال بیا دریابیم مقیم همکف بودن یعنی چه 

تا به حال معنی ِ ترس را چشیده ای ؟

خوب است ! تورا کسی دیگری میکند

کسی که همه ی بُرده هایش را وسط میگذارد

یا همه چیز با من یا هیچ چیز بی من

تبلور کن در انشعاب این جاده 

هرگز رسیدن بهتر از نرسیدن نیست !!! 

میدوم تا نرسم 

میدوم تا نگویی تلاشت کو ؟ 

ولی نمیخواهم برسم .... 



αℓιяєzα ©


نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ساعت 12:49 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

قدمهایش با معنی 

پشت هر خط بین تمام کاشی ها

همه ی فکرش مشغول خط های کاشی ها 

گاهی حسودی میکنم به مریض ِ روح

افکارش بین خط ها جا میماند 

خارج از همهمه ی آدم ها 

گاهی حسودی میکنم به آغوشش که بی منت است

به حرفهایی که از سادگیست

درد هایش را تحمل میکند 

همه را دوست دارد 

با بی تفاوتی ها میسازد

خاطراتش را از بین نمیبرد 

مریض روح همه ی اتفاقات را دوست دارد و میپذیرد

ولی همه ی فکرش را پشت خط خطی های جاده جا میگذارد 

همه ی بدی ها و کینه هایش را پشت همان خط های کاشی جا میگذارد 

میفهمم که مریض ِ روح است و حالش خوب نیست

فقط این ما هستیم که حالمان خوب است 



αℓιяєzα ©


نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ساعت 12:43 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

نویسنده یعنی احتمال ِ درد ِ همه را داشتن 

یعنی من بنویسم که تو بخوانی و حس کنی نوشته ی توست 

حال با همه ی نوشته هایم مأنوس شده ای 

و من تنها به این درد مینویسم که تو میفهمی حالم را

دنبال میکنی نوشته هایم را 

همزادم میشوی و با اشک هایم اشک میریزی 

با خنده هایم و شادی هایم شاد میشوی 

همه این ها بهانه بود تا با تو باشم 

لحظه هایت را لحظه هایم را قسمت کنم 

گفته بودم ! من فقط یک نویسنده ام که از تــو ... ! تــراژدی خود را گـم کرده است

و در اخر تو میمانی ... همیشه میمانی 

از اول بودی تا اخر هم میمانی 

اولین ُ اخرین هوادار ِ من 


+ خیلی ها دوست داشتن ببینن پشت این نوشته ها کیه ! الان دیگه میدونن ... 

- ممنون از همه ی حمایت ها ، همه ی پیام های خصوصی ؛ همه ی دلگرمی ها و همه ی حضور های آشکار و پنهانی ...



αℓιяєzα ©










نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 07:04 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

من از تجمع حضور تو هراسم نیست 

تو باش با تازیانه باش با حمله های مهیب بر پیکرم بکوب 

تو باش از قلب خنجر بزن تو باش به "دار"م بکش 

تو باش گرداب باش موج های 20 متری باش "برمودا" باش 

تو باش رعد باش برق باش طوفان باش 

تو باش من انقدر عاشقانه میمانم که خورشید از پشت ابر هایت بر آید 

و بر من بتابی


ąℓïŗεẕą ©

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ساعت 08:58 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

خواب است

بیداری میکشد

حلقه های طلاق از چشمانش می افتد

حجابش خدا است 

که به دادش نمیرسد

حضورش مرحم است

حضورش خودِ درد است

تکبر ؛ همیشه وضعیت سفید 

رو به آتش کن 

حالم را ببین

بازهم از نو 

از تو 

از من 

بی ما 

خداحافظ


ąℓïŗεẕą ©

نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 ساعت 12:22 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |

یکی عاشق نیست 

تو باید تاوان بدهی ... باید جای هر دو عاشقی کنی

یکی خودش را میستاید 

تو باید تاوان بدهی ... باید اندازه ی دونفر او را بستایی

مدام ِ مسیر زندگی میگفتند عاشقی تاوان دادن است 

جواب همه ی گناهانی که کرده ای 

هنوز باور نکرده ام ! 

شاید عشق را هنوز انقدر میدانم که 

سرم را بالا میگیرم که همه اشک هایم را ببینند 

مثل یک مَرد حتی گریه میکنم ... 

هیچ کس عشق را نفهمید ..... ! 

درکش نکرد !!! 

عشق همان بچه ی مظلوم ُ معصوم اغوش مادر بود 

بزرگ شد ... بَد شُد 

ما بَدش کردیــم 

عشق : 

وقتیست که یک نفر انقدر عاشق باشد که برای تطهیرش بگویید فقط مرا ببوس 


ąℓïŗεẕą ©



نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت 1392 ساعت 01:37 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

من ضریب فکر توام ... ممتد به خط "اتهام" 

بیشتر از تو میفهمم ولی در حد تو میمانم 

من انطباق راه نرفته ام ... خاکی شده ی ماندن 

شروع خاکسپاری افکارمم و شیوع فراموشی ِ همه

عادتِ معتدل بودن به همه چیزهایی که میدانم ولی به رویم نمی آورم

انعکاس رفتار اطرافمم به زبان ساده ی سکوتم 

من خود کشته ی افکارمم در خود مرده ی بیدار :)

[ علیرضا محمدی ]


نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391 ساعت 04:42 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

صـدای مـرا فقـط نـوازنـده ی آکاردئون خیابان اول میشنود

 همدردیم

 هر دو از یک چیز فرار میکنیم

 من این سر دنیا میخوانم و او در آن سر دنیــا برای من مینوازد 

سمفونی جالبیست دوری ُ دوستی 

که مجابم میکند ارتدادُمین خاطره را زنده دفن کنم

 کمی واقع بین شده ام هیـــچ کــدام مارا به مقصــد نمیرساننـد

 اگـر از مـن تـوقـع اُمیــدواری داری

باید بدانی که کجای گذشته جایش گذاشته ام

نمایش نامه بدون بازیگر جالب نیست

روی stage جای خالیت حس میشود

هنرت را مدام در گوشم شعر نخوان

 چشم هایم منتظر دیدن هنرت ؛ خیره به صحنه اند 



[عـلــیرضــامـحـمـــدی]




نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1391 ساعت 02:42 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |

هفت تیر ِ پرم را روی پیشانی ام میگذرام 

دست هایم به شدت میلرزد 

مرز بین شجاعت و ترس را خوب حس میکنم

میدانم که باید رفت

ولی ...

نه !!! من از پس گذشتن بر نمی آیم 

هنوز هم به این فاحشه خانه وابسته ام

خوب شد ! بلاخره نقطه ضعفم را پیدا کردم

"ترس" ! همانی که مرا وابسته کرده و تورا راحت

اگر این ترس را نمی آفریدی روزانه باید شاهد شجاعت چند نفر میشدی ؟

"شجاعت" !!!! آنچیزی که شاید خودت نداشتی !!! 



پ.ن : کافر نیستم ولی تورا از خود میپنداشتم ;)

[ عـلــیرضــا محــمــدی ] 





نوشته شده در شنبه 23 دی 1391 ساعت 11:10 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

بانو یقه ی رژلب مالیده شده ی مرا نگاه نکن 

بیشتر از این با سکوتت عذابم نده

وقتش رسیده که خودم اعتراف کنم 

بانو من هر شب به تو خیانت میکنم

هر شب همبستر دیگران میشوم

این جای ریملی که روی پیرهنم میبینی 

کار تنهایست ... هر شب بعد از هم آغوشی پشیمان میشود

شروع میکند به گریه و من هم مجبورم آرامش کنم

این جای رژ کار بغض است ... دیوانه ام کرده 

انقد تحریک میشود که لبها و گلویم را میبلعد .... رحم هم ندارد

این چنگ هایی که روی تنم میبینی همش کار دلتنگیست

دلتنگی کارش را خوب بلده ... از شدت دیوانگی اش مرا زخمی کند

جسمم را و روحم را .... ! 

بانو این همه خیانت مرا میبخشی ؟ 



[عـلــیرضــا مـحـمـدی]






نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1391 ساعت 01:25 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |


آخرین مطالب
» کلاویه های عریان
» میخواهم رستگار شوم
» تنهایی یعنی ...
» اینگونه در من شعر ، شعر میشود
» چه کسی میداند ؟
» "هرچه تو بخواهی"
» عروج
» سیگار ِ بارانی
» بیخوابی
» محاکمه ی اخر
» حال افکارم ...
» تابوتی دست نخورده
» زیر پوست شهر
» مـریـض ِ روح
» هوادار

Design By : Alireza Mohammadi