تبلیغات
دلـنـویـسـان - مطالب حسین

دلـنـویـسـان

دراین فردای نامعلوم كه امید را به ترس دادیم | صدا از سینه می افتد خود ما دل نویسانیم


شاید برای زنده بودن ، برای توجیه
شاید برای فرار ، برای پاسخ ، تو را برایم تعریف کردند .
اما وقتی به اندازه فهم هرکس کوچک میشوی 
میفهمم که تو را تعریف کردن ، بیهوده ترینِ کارهاست . 
وقتی به قدر نیازها فرود می آیی 
به قدر آرزوها گسترده میشوی و به قدر ایمان کارگشا ... 
به قدر صبر ، سکوت میکنی و به اندازه کفر ، گذشت ... 
آرام میگیرم ، وقتی تمام مسیرها به تو ختم میشود . 
گویا قبل ها ، تمام مسیرها را برای رسیدن به من طی کرده ای ... 
به هر جا که رسیدی نشانی
و در هر مسیر رد پایی نهادی ...
گاه نگاهم به رکوع بید ها خیره میماند ، به سجده چمن 
به روزۀ کویر ، به قنوت ماه ...
تمامی معانی جهان را گرد هم آوردم ، 
گاه واژه ها لال ترین اصوات آفرینش میشوند 
و زبانم تسلیم این ناتوانی ...

[ حسین ]

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 ساعت 12:13 ق.ظ توسط حسین نظرات |



خالی شده ام 

هـمـچـو دسـتـانی که دیگر توان نگـه داشـتنـت را نـدارد 

تکرار ، بخـتـک وار روی تـمام " با من بـودن هـا " سـایـه افـکنـده 

تـمام انتـخاب ها را پـشـت سـر گذاشـتـه ام 

مقــصـدی جـز ویـرانـی نـیـسـت ...! 

[ حسین رودگر ]



نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1391 ساعت 11:32 ق.ظ توسط حسین نظرات |




کعبه من خانه توست ... 

در حلبی آبادی که هر روز شاهد مرگ رویاهای کودکانـه ات هستی ...

پــدرت بـرای مـن از ابـراهـیم مقـدس تـر 

کـسی که حجرالاسودهای سنگیــن خجالـت را روی هـم نهاد تا خــانه بسازد 

نه برای خدا 

برای تو ...

برای نـشان دادن چیزی کـه هنـــوز در دلـش نــمرده

عشق ... 

خدا را حوالی خانــه تـان نــدیـدی ...!؟ 

[ حسین ]


نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان 1391 ساعت 02:59 ق.ظ توسط حسین نظرات |


مـردم سـالاری و اعـتـمـاد ، روزنـامه 

زنـدگـی ایـده آل و موفـقـیـت ، مـجـله انـد ...  

ایـنـجـا ایــران اسـت ...

یـا بـایـد سـکوت کـنی یـا  بـا  وکـیـلـت تـمـاس بـگـیـری ...! 

[ حسین ] 

نوشته شده در جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:45 ق.ظ توسط حسین نظرات |


ای تو همرنگ سپیده ، ای تو قصه سازِ پیر

با من ازین قصه بگو ، دستای سردمو بگیر


منو ببر به اون شبی که پُر شَم از نیازِ تو

که خیره شَم به قامتِ دَخیل چاره سازِ تو


 به من نزدیکتر از من باش ، به من نزدیکتر از سایه

برای پیکــری از نو ، مـنـو ویـرون کـن از پــایـه 


ای تو هم زخمو تو مرهم ، ای تو همسوزِ ترانه

از نبودت گُر گـرفـتـه ضـربـه های تـازیانـه


بیـا که فتح قصه رو از تو تماشایی کنیم 

طلسم آبِ تشنــه رو از چـشمه دریـایی کنیم


ای به من نزدیکتر از من ، به من نزدیکتر از سایه

برای پیکــری از نو ، مـنـو ویــرون کـن از پــایـه 


[ حسین ] 


نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1391 ساعت 09:59 ق.ظ توسط حسین نظرات |



بایـد سـفر کـنیم ازیـن    خـونۀ سـرد و سـوت و کـور

با هم بـریم ازیـن دیـار    بـاهـم بـریـم یـه جـای دور



یـه جـا باید پـیدا بـشه        دلتـنـگیارو جـا گـذاشـت

بـه روی خـاکسـتـر عشق    گـلای کـاغـذی رو کـاشـت



یـه جـا بـایـد پـیدا بـشه    عطـر محـبـتـو چـشیـد

رو تـن تـک درخـت دشت   طرح یه بـوسـه رو کـشـید



بـاور نکـن کـه قصـه ها    طـرح و جـلد رو کـتابـن

نـگو کـه رویـاهای دور    یه تـوهـمن ، سـرابـن



مـن بـا تـوام ، تو بـا مـنی    نگـو من و تـو بـی کـسیـم

بـا هـم سـفر کـردیـم و ما    بـا هم بـه مقـصد میـرسیـم 


[ حسین رودگر ]


نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1391 ساعت 11:39 ب.ظ توسط حسین نظرات |


هرچه دور میشدم ، نزدیکـتر بـودی ... 

رو برگـردانـدمـو تو ، خیره تر بودی ...

شیشه پنجره اتاقم از ترک سنگهای شبانه ات پر شده 

فرصتی تا شکستن نیست ...! 

خوب میدانم باز آغوشت را ترک میکنم ... 

میدانستی روزی از تمام دلخوشیهایت میروم

نه بال پروازم را گرفتی ، نه آغوشت را قفس کردی ... 

در تمام روزهای سقــوط میدانستم ، هنوز نزدیکــی ... ! 

[ حسین ]

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ساعت 01:09 ق.ظ توسط حسین نظرات |


نگاهم را میدزدم ... رو به زمین ... 

خیره بر دستانی که سکّان غرور را رها کرده اند ... ! 

ارتعاش سیمهای روزمرگی ... ! 

صدایی که نرخ شکستن را آشکار میکند ... ! 

اما تو نگاهی بنداز و گذر کن ، سـکّانت را نگاه دار ... ! 

بی مهابا در تلاطـمـت غرق مـیـشـوم ... !  

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 ساعت 09:50 ب.ظ توسط حسین نظرات |


به هم گفتیم تازه میمانیم در روزگاری که تنهایی ، تنها یادگار فصلهای از سر گذشته است .

به هم گفتیم برای هم میمانیم  در دورانی که لیـلاها ، دلخوش به آغوشی چند ساعته اند . 

گفتیم هر صبح ، از این چاردیواری ، پنجره را رو به بهار میگشایـیـم 

رو به روشـنـی ، رو بـه هر چیزی که ما را به هم نـزدیـکتـر میکـنـد .

و من . . . بی تـو . . . در کنج تـنهایی . . .  

پنـجـره بـاز اسـت نـازنــیـن . . . 

همه چیز همانطـور است که به هم قـول داده بـودیـم ! 

امـا تـمامـش بـی تــو ، هـیـچ هـم نـیـسـت . . . 

[ حسین ]



نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 11:18 ب.ظ توسط حسین نظرات |

اینبار فاصله را ، از سوگ غزل وار تمام سایه های پاییزی ، خواهم شست .

آفتاب داغ بوسه را بر سپیدار کهن سالی بازوان بید ، می تابانم . 

اینبار تمامی زمزمه مبهم آب را در کوشش بی حاصل موج ، ادغام میکنم . 

بیداری روشن ماه را در تلاقی صخره های سر کشیده تا ابر جست و جو میکنم . 

صخره های تنگ ، افسرده از لرزه های کولاک . . . اینگونه از ژرفای رویای خود بر خورشید بنگر . 

بر آن آبی آرام و بلند قدم میگذارم تا شاید عطری از تو را ، باد برایم سوقات بیاورد . 

روزی به کوچه کودکی هایمان خواهیم رسید 

با هم ، به تمام دلتنگی های از سر گذشته ، خواهیم خندید . . . ! 

[ حسین رودگر ] 


نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 01:40 ب.ظ توسط حسین نظرات |



دیگـر نـفـس هایم ، تنها برای خنک کردن فنجان قهوه ام یاریم میکند . . . ! 

تلخ ، مثل دوری ات ! 

همراه سایه ام ، آخرین بازمانده از فروپـاشی دنیایی که در آغوشـت خلاصه میشـد . . . ! 

تا عمر چراغ ، فرصت باقی است 

و تنهایی درایـن نـزدیـکی . . . ! 

زمانی تمامی چراغها را فراموش خواهم کرد . . . ! 

شاید بتوانم پایان را در بر گیرم و زمان را در اعماق گودال نیستی مدفون کنم . . . ! 

دوباره ریشه میگیرم ، این بار تمنای زمیـن را به رخ ماه خواهم کشید و

نامت را بر جای جای آسمان خالکوبی خواهم کرد !

شاید اگر زمین از حرکت بایستد ،

 بتوانم دنیای گمشده ام را در آغوشت بازیابم . . . ! 

[ حسین ]




نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1390 ساعت 11:33 ب.ظ توسط حسین نظرات |


دیر وقتی است كه قلم ، یاریم نمی كند !

حرف های ناگفته ام آهی است كه وجود را تجربه نكرده !

چاردیواری كه چوب خط نبودت را بر پلك های شبانه ام آوار می كند . . . !

تمامی گرمای خانه را در سردی نفس هایم بلعیده ام .

با هر پلك ، رد اشكهایم مسیری را ترسیم میكند !

مسیری سر ریز از تو . . . !

ای به من نزدیكتر از من ،

روزی تمامی الفاظ را برای خواستـنـت ، هجا خواهم كرد . . . !‌

روزی تو را بر بلندایـی خواهم نشاند كه اوج ، كوتاهـتـریـن مسیـر به خــدا بـاشـد . . . !

[ حسین ]


نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 02:48 ب.ظ توسط حسین نظرات |


نزدیک تر از همیشه ای . . . 

بگذار پیله رهانیم و یافتن را جست و جو کنیم ! 

فرصت بده تا واژه ها برای سخن گفتن ، معانی را در یابند . . . ! 

بگذار از تنگنای پر تنش دوری ، رهایی گزینیم و خود شویم ! 

فراموشی را از یاد ببریم و آرزو را تکرار کنیم ! 

بگذار تا در تحلیف تجنیس آسمان و زمین سوگند بودن یاد کنیم و تحقق را تصویر گر باشیم . . . ! 

نزدیک تر از همیشه ای . . . 

[ حسین رودگر ]


نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 12:15 ق.ظ توسط حسین نظرات |


       تـصویـر تکـراری . . . !


دوباره دلتنگ میـشمو یه قــاب عکس رو به روم

به یاد روزایــی که تو ، نشسته بودی پیش روم


      من محو آهنگ صدات ، تو شیفتۀ عشقِ منی     

 من غرق دریای چشات ، تو با شکوه و دیدنی !


     تو تـک سـتـاره میـشیو اون آسمـون شب منـم    

 شـب به سـحـر نـمیـرسـه اگر یـه بـوسه نزنم


     وقتی نیستی دل خونه ، همیشه ساکت و سرده   

 بـازم حِسّم به این تصویـر ، منو عاشقترم کرده !



تو رفتی ، بی منی ، امّا ، پر از حرفای ناگفتم !

پُـر از تکرار دردم من ، نمیـبـیـنـی چه آشفتم !؟


      تـموم لحظه های من ، پـُـر از احساس تـشویـشه     

تـو که رفـتـی ازیـن خونه ، دلم تنـهاتـرم میـشه !


  من ازون چشمات میخونم ، یه احساسی به من داری !

 جـای خالـیـتــو پـُـر کــرده ، هـمـیـن تصـویـر تکراری !


     وقتی نیستی دل خونه همیشه ساکت و سرده   

 بـازم حِسّم به این تصویـر ، منو عاشقترم کرده !



[ حسین رودگر ]


نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت 01:43 ق.ظ توسط حسین نظرات |



من اینجا زورقی از جنس دستانت خواهم ساخت ! میان امواج پر تلاطم ، پارو خواهم زد . . . ! 

مملوء از شوق رسیدن ! 

امید از افق میگیرم . . . آنجا که پرواز را ممکــن میسـازد . . . ! 

از فراز دیــار دلـتـنـگـی ، در خلـوتـی نـامعـلوم ، در لنـگرگاه دلـدادگـی ، پهلـو می گـیرم . . . ! 

استواری را در نگاهی تجربه خواهم کرد که اشک برای ریختن ، تقلا میکند . . . ! 

آرامش را در آغـوشی می یابم ، که از کمـتـرین دغدغه هـم خـالـیسـت . . . ! 

دوباره از تو معنا میگیـرم و زمزمـه ای از عـشـق بـر لـبانم اوج مـیگیـرد . . . ! 

زمان از حرکت باز می ایـستـد و نـگاه خـستـه زمـین ، مدهوش ایـن بـیداریـست . . . ! 

اشک شوق آسـمان ، زمیـن را زنـده خـواهـد سـاخـت ! 

از گیـسوانـت ، خورشـید طلـوع می کـند ! 

و رنگـین کمان زاده میـشـود . . . ! 

چه زیــبـاسـت ایــن تـقـدیـر و سـرنـوشـت ! 

دنـیـایـی کـه ازل تـریـن تـولـد را ، بـه نـام مـن نـوشـت . . . ! 

[ حسین رودگر ]

نوشته شده در شنبه 7 آبان 1390 ساعت 04:39 ق.ظ توسط حسین نظرات |


آخرین مطالب
» کلاویه های عریان
» میخواهم رستگار شوم
» تنهایی یعنی ...
» اینگونه در من شعر ، شعر میشود
» چه کسی میداند ؟
» "هرچه تو بخواهی"
» عروج
» سیگار ِ بارانی
» بیخوابی
» محاکمه ی اخر
» حال افکارم ...
» تابوتی دست نخورده
» زیر پوست شهر
» مـریـض ِ روح
» هوادار

Design By : Alireza Mohammadi