تبلیغات
دلـنـویـسـان - مطالب آذر 1392

دلـنـویـسـان

دراین فردای نامعلوم كه امید را به ترس دادیم | صدا از سینه می افتد خود ما دل نویسانیم

یه سری ادما هستن 
که خودشونو فراموش کردن 
همیشه فکر میکنن به گذشته ها 
که  قشنگ نیست براشون اصلاً 

همون خاطرات سردشون
دلشون تنگ شده واسه جای قبلشون 
باهات حرف میزنن با صدای قلبشون
یه دنیا قصه س لا به لای حرفشون

از روزاشون میگذرن برات 
صداهایی که از قدیم میشنون شبا
با کسی حرف نمیزنن هیچوقت از غماشون
عاشق پاییزن بیشتر از بهار 

تلافی نمیکنن که باز تلف شدن
همیشه یکی هست که بخوان خفش کنن
اما کسی و نمیخوان بجاش بغل کنن

تنهایی یعنی لحظه غروب
یه اشک واقعی یه خنده دروغ
کسی و بخوای که خدا بهت نداده
یعنی هیشکی مواظبت نباشه
یعنی نبینی پشتت و کور بشی 
عادت کنی که بغضتو قورت بدی
وقتی که همه چی و کلاً باختی
خودتو نبازی و محکم وایسی 

تنهایی یعنی لعنتی من خوبم
مگه اشکامو نمیبینی ؟
یعنی قلبم آتیش نمیگیره
وقتی که نیستی و دستامو نمیگیری

چقد زود گذشت وقتی به قبل فکر کردم
دیدم فکر نمیکیردم به بعدش اصلاً 
یه اشتباه مث به هم دل بستن 

مث فکر کردن با قلب 
اونی که ول کرد رفت راحت 
باهاش انقد حرف دارم ...

یه سری حرفای تلخ 
از اون پسر ِ که تنها ِ شب
روی صورتش میکنه خنده غریبی 
دیگه اصلاً به قبلش شبیه نیست
چقدر لاغر شده چیزی میکشه ؟
اره ... از یه درد قدیمی 
همیشه تنهاس برای اینکه خودش ِ 
تنهایی رو خواست نه تن هایی که دورش ِ 
بعضی وقتا دلش انقد
بدجور تنهاس مث امشب
ولی هنوز اونقد اشغال نیست 
که به هر اشغالی بگه عشقم





αℓιяєzα ©



نوشته شده در شنبه 23 آذر 1392 ساعت 02:36 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

مدت هاست که در خواب هایم 
نقش بسته ای 
میتوانی روزی در آیی 
و در آن جایی که 
من شعر شده ام 
قافیه هایم را 
هم ردیف بودنت 
رنگ کنی
شاد ِ شاد 
مثل شال گردنی که باهم خریدیم
در راس آن ساعتی که دلهره ی 
از دست دادن را نداشتیم
مدت هاست که ساکت شده ام
نقش بسته ای 
در سکوت نفس گیرم
درست شبیه پرستویی که 
جایی برای کوچ ندارد
درست مثل من 
که از جایم بلند میشوم
ولی نمیدانم کجا میخواهم بروم
مدت هاست که نمینویسم
نقش بسته ای 
در تمام حرف هایی که میخواهم بزنم
ولی توان از تو گفتن را نداشتم
من ! 
یک هپروط خیس ام 
یک کویر سیل دیده
خشک خشک اما بارانی
من ! 
درست مثل همان شبهایی هستم که مرا خواب میدیدی
درست کنار تو اما در خواب هایت 
من ! 
اینجا کنار یک مشت کاغذ 
و جوهر های پاشیده روی دستانم
همچنان با خاطراتت رگ ِ جوهر را روی کاغذ میرقصانم
بعد ما آنها لایق عشق بازی هستند
من ! 
اینجا پشت این همه خاطره 
درست مثل تو 
غصه ام گرفته است 
از قصه هایی که فقط مچاله روانه ی سطل شدند ...

من ...اینجا ... پشت تمام خاطرات ... خاک شده ام ...



αℓιяєzα ©



نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت 03:22 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |


آخرین مطالب
» کلاویه های عریان
» میخواهم رستگار شوم
» تنهایی یعنی ...
» اینگونه در من شعر ، شعر میشود
» چه کسی میداند ؟
» "هرچه تو بخواهی"
» عروج
» سیگار ِ بارانی
» بیخوابی
» محاکمه ی اخر
» حال افکارم ...
» تابوتی دست نخورده
» زیر پوست شهر
» مـریـض ِ روح
» هوادار

Design By : Alireza Mohammadi