تبلیغات
دلـنـویـسـان

دلـنـویـسـان

دراین فردای نامعلوم كه امید را به ترس دادیم | صدا از سینه می افتد خود ما دل نویسانیم

بگو وجدان 
بذار بخوابند مردم 
بگو جهل 
بذار نادان بمانند مردم
بگو درد
بذار بمیرند مردم
به ما چه وقتی دنیا باور نمیکند که وقت تمام است
تو" بگو " را آنقد بگو که هنوز هم باور داری 
کسی هست در این شهر که حرفی دارد  
بکوب کلاویه های عریان را
عقده کن پُک های مصرع دوم را
جریان شو در مسیر ِ انقلاب درونی
به خون هایی فکر کن که
به گردن گرفتی 
دخترهایت در سطل
بانوهایی که بخاطر تو دیگر بی پرده حرف میزنند
به امثال خودت فکر کن
به امثال خودت فکر کن 
به امثال خودت فکر کن
مثل من هایی که ورقه را سفید تحویل میدهیم
سفید تحویل میدهیم .

نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 06:36 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

در من طغیان کن 
من را به یگانه شعرم برسان
میخواهم رستگار شوم
به عطش بوسه ای که از خشابم خالی کردم
دنبال پوکه اش بگرد
عاری کن من را از هرچه غیر از تو دیده ام
دیوانه ام !
کم دارم ! 
دو تخته ... که زیر سر تو بگذارم
بشنو مرا از نو 
مرگ بر من سایه افکنده
نزدیکم به نبودن
وقتی که نیستی
هجو کن روزهایی که نیستی را
تا هجا کنم بخش های تنت را
چشم بر هم زدنت را 
نبودنم را 
میتوانی خواب ببینی 
و مرا به خود سرگردان کنی
مثل روحی که
تا تو خوابی خوابش نمیبرد
مثل من که 
افریده شده ام که 
فقط تورا ببینم 
تورا دوست داشته باشم
تا وقتی که !!
بروم ... 


پ.ن : نوشته ی همین الان

#Alirezalogy


نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن 1392 ساعت 01:45 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |

یه سری ادما هستن 
که خودشونو فراموش کردن 
همیشه فکر میکنن به گذشته ها 
که  قشنگ نیست براشون اصلاً 

همون خاطرات سردشون
دلشون تنگ شده واسه جای قبلشون 
باهات حرف میزنن با صدای قلبشون
یه دنیا قصه س لا به لای حرفشون

از روزاشون میگذرن برات 
صداهایی که از قدیم میشنون شبا
با کسی حرف نمیزنن هیچوقت از غماشون
عاشق پاییزن بیشتر از بهار 

تلافی نمیکنن که باز تلف شدن
همیشه یکی هست که بخوان خفش کنن
اما کسی و نمیخوان بجاش بغل کنن

تنهایی یعنی لحظه غروب
یه اشک واقعی یه خنده دروغ
کسی و بخوای که خدا بهت نداده
یعنی هیشکی مواظبت نباشه
یعنی نبینی پشتت و کور بشی 
عادت کنی که بغضتو قورت بدی
وقتی که همه چی و کلاً باختی
خودتو نبازی و محکم وایسی 

تنهایی یعنی لعنتی من خوبم
مگه اشکامو نمیبینی ؟
یعنی قلبم آتیش نمیگیره
وقتی که نیستی و دستامو نمیگیری

چقد زود گذشت وقتی به قبل فکر کردم
دیدم فکر نمیکیردم به بعدش اصلاً 
یه اشتباه مث به هم دل بستن 

مث فکر کردن با قلب 
اونی که ول کرد رفت راحت 
باهاش انقد حرف دارم ...

یه سری حرفای تلخ 
از اون پسر ِ که تنها ِ شب
روی صورتش میکنه خنده غریبی 
دیگه اصلاً به قبلش شبیه نیست
چقدر لاغر شده چیزی میکشه ؟
اره ... از یه درد قدیمی 
همیشه تنهاس برای اینکه خودش ِ 
تنهایی رو خواست نه تن هایی که دورش ِ 
بعضی وقتا دلش انقد
بدجور تنهاس مث امشب
ولی هنوز اونقد اشغال نیست 
که به هر اشغالی بگه عشقم





αℓιяєzα ©



نوشته شده در شنبه 23 آذر 1392 ساعت 02:36 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

مدت هاست که در خواب هایم 
نقش بسته ای 
میتوانی روزی در آیی 
و در آن جایی که 
من شعر شده ام 
قافیه هایم را 
هم ردیف بودنت 
رنگ کنی
شاد ِ شاد 
مثل شال گردنی که باهم خریدیم
در راس آن ساعتی که دلهره ی 
از دست دادن را نداشتیم
مدت هاست که ساکت شده ام
نقش بسته ای 
در سکوت نفس گیرم
درست شبیه پرستویی که 
جایی برای کوچ ندارد
درست مثل من 
که از جایم بلند میشوم
ولی نمیدانم کجا میخواهم بروم
مدت هاست که نمینویسم
نقش بسته ای 
در تمام حرف هایی که میخواهم بزنم
ولی توان از تو گفتن را نداشتم
من ! 
یک هپروط خیس ام 
یک کویر سیل دیده
خشک خشک اما بارانی
من ! 
درست مثل همان شبهایی هستم که مرا خواب میدیدی
درست کنار تو اما در خواب هایت 
من ! 
اینجا کنار یک مشت کاغذ 
و جوهر های پاشیده روی دستانم
همچنان با خاطراتت رگ ِ جوهر را روی کاغذ میرقصانم
بعد ما آنها لایق عشق بازی هستند
من ! 
اینجا پشت این همه خاطره 
درست مثل تو 
غصه ام گرفته است 
از قصه هایی که فقط مچاله روانه ی سطل شدند ...

من ...اینجا ... پشت تمام خاطرات ... خاک شده ام ...



αℓιяєzα ©



نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت 03:22 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

چه کسی میداند ؟

شاید مردی این سوی دیوار 

در قفسش 

ماه هاست که 

مُرده نفس میکشد ... 

αℓιяєzα ©

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 10:52 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

خیالت که رهایم نمیکند 
گریبان تمام خاطرات را میگیرم و تورا بیرون میکشم 
تو باید از آنجای که مرا رها کردی 
برگردی ! و زهر فراموشی را به خورد خاطرات تلخمان بدهی
من ! یک روزی تورا بین تمــــام واژه ها پیدا خواهم کرد
امروز از واژه ی " هرچه تو بخوای " آغازت میکنم
و فردا تو این واژه بر خواهی گشت ...


αℓιяєzα ©







نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور 1392 ساعت 11:04 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

کی ثانیه شمار از کار می افتد ؟!
طپش قلبم در هر لحظه
در پی اسم تو میزند
تو فقط عروج کن !!!
من همینجا منتظر ظهورت میمانم 
تو یک روزی در آنجا که میگوییند آسمانش آبی ست
و همه جایش بوی عشق میدهد 
یک آغوش به من بدهکاری 

..

ایـن ثـانیه های لعنتی پس کی مرا به تو میرساند ؟!
من خیلی وقت است آماده ی رسیدنم ... 



αℓιяєzα ©

نوشته شده در جمعه 1 شهریور 1392 ساعت 11:39 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

خیابانِ خیس و صدای قدم های محکم ِ من

تلافی ِ نبودنت را سر این پیاده رو خالی میکنم

آنقدر محکم راه میروم تا بفهمد وقتی راهت را هموار کرد

چقد درد کشیده ام

زیر باران ِ سنگین هم میشود عاشقانه سیگار را بلعید

فقط کاش در آن نزدیکی 

او از کنارم رد میشد 

چترش را سمت من می آورد و میپرسید

حالت چطور است ؟

تا برایش بگویم در من ... یک مرده ای هست که هنوز نفس میکشد


αℓιяєzα ©




نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392 ساعت 06:03 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |

این بیخوابی ها یک روز مرا میکشد 
حال تو دست دست کن 
خودت را بشکاف
با خودت کلنجار برو
متقاعد کن خودت را که بیخوابی هایم تقصیر تو نیست 
کلاف ها را که دنبال کنی 
اخر به یک من میرسی که دیگر نیست 
گفته بودم 
این بیخوابی ها یک روز مرا میکشد


ولی خیالت راحت گردن تو نمی اندازم 
این نشان افتخار توست که به گردن من آویزان است
+ طناب دار را میگویم 

αℓιяєzα ©


نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392 ساعت 05:31 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |

دیشب خواب دیدم که 

آمدی که بمانی 

بیخیال تمـــام معیارهای دنیا

صبح جرات بیدار شدن را نداشتم 

احساس یک کابوسی را داشتم

که قرار نیست تمام شود 

صورتم را که شستم 

به خودم آمدم ...

یادم آمد 

گفته بودی که رفتنی هستی 

بیشتر که گذشت بیشتر یادم آمد

یادم آمد چرا این خواب را دیده ام 

قبل از خواب گفته بودی " خداحافظ "

این چندمین بار بود که میرفتی 

امروز ...

رو به روی آینه ایستادم

توی سرم تورا کشتم و حال پای چوبه ی دار قلبم "محکم" ایستاده ام 

گفته بودم بعد از تو پای همه چیزش می ایستم


حتی محاکمه ی اخر ...


αℓιяєzα ©


محاکمــه آخــَــر




نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392 ساعت 03:52 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |


حال افکارم خوب نیست ! 

مدام گیج خویشند 

هرگز نمیدانند چه خواهد شد 

میترسند ... و مدام به هم میخندند

وای از قرص هایی که رنگ تورا بیادم میاورند 

رنگ خوبی هایت را 

مترسانم که هرگز بعد از تو حال افکارم خوب نخواهد شد

حال افکارم خوب نیست ..... خوب نمیشود 



باید راه را دوباره طی کرد 

میبینی ام ؟  اول ِ راه ام 

هنوز نرسیده ؛ بریده ام 



میان غم هایم!شبیه یک شبیح خون ِ شبانه

نخ به نخ ! پا میدهم به خواب هایم



دیشب قرار گذاشته بودیم

قرارمان دم صبح بود که تو بروی و 

شب دیگر باز بخوابم بیایی 


بگو میفهمی ....

دلهره ها خواب ها وداع ها و رویا هایم را میشناسی 

بگو میفهمی چه میگوییم 

بگو ! این بار محکم بگو میفهمی که از سایه خودم هم میترسم


عقل در دلم جا کرده و حال افکار خراب است

دارد بغض میکند در شبانه هایش 

رسوخ کن در روحم و ببین که چقد پریشان است

یادت باشد حال افکارم خراب است 




αℓιяєzα ©


نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد 1392 ساعت 08:17 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

حقیقت بود من بیخبر از دروغ هایم

متنفرم میکند هر لحظه که نفس را بی تو میکشم

آزمون ما خطا پذیر نبود اگر ... 

همدیگر را خوب میفهمیدیم

راه شب همیشه رو به من باز نیست

ولی امشب اعلان ِ جنگ کرده 

خواهیم دید که پیروز این میدان کیست ... 

شب که هنوز سحر را در سر دارد یا من 

که بی تو دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارم

حالا به خودت بیا 

از تو میماند شبی که نیستی 

و از من برای تو تابوتی دست نخورده 




αℓιяєzα ©


نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ساعت 12:51 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

افطرا میزند ثانیه 

عقربه هایی که نیشم میزنند

کافیست یک لحظه درنگ کنی 

تا زیر پوست شهر دفنت کنند

صابر اگر صبر داشت 

وظیفه ای به دوش من نبود 

پس بدان اگر بی اعتقادم 

روزگارت چنین است

حال بیا دریابیم مقیم همکف بودن یعنی چه 

تا به حال معنی ِ ترس را چشیده ای ؟

خوب است ! تورا کسی دیگری میکند

کسی که همه ی بُرده هایش را وسط میگذارد

یا همه چیز با من یا هیچ چیز بی من

تبلور کن در انشعاب این جاده 

هرگز رسیدن بهتر از نرسیدن نیست !!! 

میدوم تا نرسم 

میدوم تا نگویی تلاشت کو ؟ 

ولی نمیخواهم برسم .... 



αℓιяєzα ©


نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ساعت 12:49 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

قدمهایش با معنی 

پشت هر خط بین تمام کاشی ها

همه ی فکرش مشغول خط های کاشی ها 

گاهی حسودی میکنم به مریض ِ روح

افکارش بین خط ها جا میماند 

خارج از همهمه ی آدم ها 

گاهی حسودی میکنم به آغوشش که بی منت است

به حرفهایی که از سادگیست

درد هایش را تحمل میکند 

همه را دوست دارد 

با بی تفاوتی ها میسازد

خاطراتش را از بین نمیبرد 

مریض روح همه ی اتفاقات را دوست دارد و میپذیرد

ولی همه ی فکرش را پشت خط خطی های جاده جا میگذارد 

همه ی بدی ها و کینه هایش را پشت همان خط های کاشی جا میگذارد 

میفهمم که مریض ِ روح است و حالش خوب نیست

فقط این ما هستیم که حالمان خوب است 



αℓιяєzα ©


نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ساعت 12:43 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

نویسنده یعنی احتمال ِ درد ِ همه را داشتن 

یعنی من بنویسم که تو بخوانی و حس کنی نوشته ی توست 

حال با همه ی نوشته هایم مأنوس شده ای 

و من تنها به این درد مینویسم که تو میفهمی حالم را

دنبال میکنی نوشته هایم را 

همزادم میشوی و با اشک هایم اشک میریزی 

با خنده هایم و شادی هایم شاد میشوی 

همه این ها بهانه بود تا با تو باشم 

لحظه هایت را لحظه هایم را قسمت کنم 

گفته بودم ! من فقط یک نویسنده ام که از تــو ... ! تــراژدی خود را گـم کرده است

و در اخر تو میمانی ... همیشه میمانی 

از اول بودی تا اخر هم میمانی 

اولین ُ اخرین هوادار ِ من 


+ خیلی ها دوست داشتن ببینن پشت این نوشته ها کیه ! الان دیگه میدونن ... 

- ممنون از همه ی حمایت ها ، همه ی پیام های خصوصی ؛ همه ی دلگرمی ها و همه ی حضور های آشکار و پنهانی ...



αℓιяєzα ©










نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 07:04 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |


آخرین مطالب
» کلاویه های عریان
» میخواهم رستگار شوم
» تنهایی یعنی ...
» اینگونه در من شعر ، شعر میشود
» چه کسی میداند ؟
» "هرچه تو بخواهی"
» عروج
» سیگار ِ بارانی
» بیخوابی
» محاکمه ی اخر
» حال افکارم ...
» تابوتی دست نخورده
» زیر پوست شهر
» مـریـض ِ روح
» هوادار

Design By : Alireza Mohammadi